نمیدانم چرا ولی در اولین بازگشت به وبلاگ قدیمی ام این شعر به ذهنم رسید و از آنجایی که انگار پا به سن گذاشته ام و حافظه ام یاری نمی کند ولی این شعر بدون هیچ تپقی به زبان جاری شد. امروز 7 آبان ماه 96 است و زندگی ما انگار به مسیر جدیدی قدم می گذارد و ما در این قدم گذاری هیچ کاره ایم! همانطور که در کلیه مراحل زندگیمان به خداوند متعال توکل کرده و همه را به دست او سپرده ایم این بار نیز هم. الان رهای ما دو سال و سه ماه دارد و طهورا منتظر تقسیم طرح تعهد تخصص که ببیند کجا قرار است برود برای خدمت. هرچند معمولاً قبل از هر اتفاقی نسبت به عواقبش گمانه زنی می کنم انگار برای این موضوع خیلی مهم نمی خواهم آخرش را ببینم و خود را به حوادث روزگار سپرده و امید دارم که خداوند متعال بهترینش را برایمان رقم بزند. گذران روزگار ما در حال حاضر رسیدن به آذرماه است که دیگر افق قسطهایمان غروب کرده و کمی فراغت بال پیدا می کنیم. در حال حاضر تنها دغدغه ما شده است حرف زدن رها که کمی از هم سن و سالهای خودش عقب تر است، اصلاً میل به صحبت کردن ندارد و چون ما (اطرافیان) حرفهایش را که کمی هم نامفهوم است را می فهمیم سعیی برای حرف زدن نمی کند ولی بعضی وقتها ناخوداگاه جملاتی را به زبان می راند که ما همه تعجب می کنیم ولی میدانم که به لطف خدا این موضوع هم حل خواهد شد و رها انقدر حرف می زند که سرمان را ببرد. روزها کارم این شده که صبح ها به دانشگاه صنعتی می آیم. روزهای شنبه بعدازظهر و یکشنبه و دوشنبه کامل صبح و عصر را کلاس دارم. معمولاً روزها نمیرسم مطالعه ای داشته باشم ولی سه شنبه و چهارشنبه ها خوب است. کمی به کارهای خودم می رسم. این روزها ایام اربعین است، هر که را می بینیم دارد می رود کربلا، واقعاً وقتی این روزها را مقایسه می کنم با زمانی که هنوز صدام به مسند قدرت نشسته بود در بهت فرو می روم شاید هیچ وقت فکرش را نمی کردیم که این عظمت حسینی در این ایام به راه بیفتد، خود مردم عراق هم آن روزها نمی توانستند بروند حرم امام حسین (ع) دیگر چه برسد به ایرانیها و خدا چگونه به قولهایش عمل می کند. شاید این از سست ایمانی ما باشد که بعضی وقتها خیلی از اتفاقات این دنیا برایمان انقدر عظیم است که اتفاق یا عدم تغییرش غیر ممکن می نماید ولی گذشت زمان ثابت می کند که این سنت الهی است که فقط پابرجاست و ما باید نظاره گر این سنت باشیم.
این هیمنه ای که از ظالمان می بینیم شاید دیری نپاید که فرو بریزد و قطعاً حق خواهد آمد و زهق الباطل ... . ظلم پایه ای ندارد و ظالم به سزای اعمالش هم در این دنیا و هم در آن دنیا خواهد رسید. باید صبر کرد و دید.
و این روزها عجیب دلمان هوای شما را کرده است. دوست داشتم در این ایام مشهد می بودم ولی انگار همتش نیست و هر موقع نیتش را کرده ایم همتش نشده است و دلیلی واهی برای نرفتن تراشیده ایم!!!
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ...
برچسب:
نویسنده: اشکان جعفری